Sunday, 30 September 2012

دویدن در سرازیری تقدیر


نمی دونم که شما به فال اعتقاد دارید یا نه ... خود من هم تا همین چند وقت پیش اصلا در فکرش نبودم و هرگز
دنبال این نبودم که برای خودم فال بگیرم اما امروز به حسب اتفاق تصمیم گرفتم برای خودم یک فال بگیرم که توش چیز خیلی خوبی برای من نوشته بود فقط امیدوارمکه اون اتفاقاتی که برای من توی فالم در اومده بود واقعا در زندگیم هم اتفاق بیفته ...
در این هفته هم اوضاع سیر سقوطی خودش رو ( به جای نزول چون واژه فراتر از این حرف هاست ) به نحو احسنت طی کرد و بزنم به تخته دیگه قیمت ارز به همون جایی رسید که بنده خیلی وقت بود بهش می خندیدم و هنوز هم که هنوز یک جورایی به شکل خنده دار هستش و ادامه داره ...
ریمگیت مالزی به قیمت به نظیر ۱۰۰۰ تومان رسید قیمتی که در حقیقت قیمت دلار در همین سال پیش بود
خیلی خیلی خنده دار هستش ...
به این می گند یک اقتصاد سالم و بی نظیر که توش در ظرف یک سال اوضاع این چنین می شه ....
نمی دونم تکلیف آدم هایی مثل من چی هستش خدا شاهده اصلا درک نمی کنم
به نظر من بهترین راه این هستش که همین فردا هم که شده خودم رو برم به یکی از اداره های پلیس برسونم و از اون ها تقاضا کنم که من رو بازداشت کنند .
هرچی باشه به نظر من زندان رفتن خیلی بهتر از کارتون خوابی کردن و بی آبی و بی غذایی کشیدن هستش ...
خیلی دلم می خواد بشینم با چند نفر دیگه از دانشجو های ایرانی که این جا دارند زندگی می کنند صحبت کنم ببینم نظرشون راجع به این اوضاع چی هستش و دارند چی کار می کنند برای این که زندگیشون رو بگذرونند ؟
اما خب آخه یک روده ی راست تو دل مردم پیدا نمی شه که . ما ملتی هستیم که اصلا نمی دونیم معنای همفکری کردن و کار گروهی یعنی چه .
یادم هست ۲ سال پیش همین موقع که من رسیدم به مالزی مادرم برای اولین بار برای من یک میلیون تومان فرستاد به این جا و اون روزی که من رفتم این پول رو بگیرم و نقد کنم به من صرافی ۳۰۰۰ رینگیت داد که می شد یک دسته پول و یادم هست که من چه قدر احساس خوبی داشتم بعد از این که اون پول رو گرفته بودم. در اون دوران با این حساب قیمت رینگیت بی پدر و مادر ( که دیگه حتی از اسمش هم حالم به هم می خوره چچیزی در حدود ۳۰۰ تومان بود یعنی این که در این مدت حتی از ۳ برابر هم بالا تر و گرون تر شده ) نمی دونم دانشجو های دیگه در این جا چه طوری دارند زدندگی می کنند که هم می تونن خرج اجاره ی خونه در آپارتمان رو بدند هم شهریه دانشگاهشون و هم پول ویزاشون واقعا دم پدرشون گرم که چه قدر آدم قدرتمندی هستش که این همه پول در میاره اما بیچاره مادر من در اون اجتماع مریز گیر بد کسایی هم افتاد  و نتونست زندگیش رو اون جوری که باید حفظ کنه . همش به خودم لعنت می فرستم ربای این که از اولش این تصمیم رو گرفتم که به این جا بیام چون واقعا اشتباه بزرگی کردم شاید اگر ایران مونده بوده بودم اوضاع الآن خیلی با این چیزی که هست فرق می کرد اما آدم نمی تونه همیشه افسوس گذشته و زمانی رو که از ست داده رو بخوره
هنوز هم برای من تا نا امیدی کامل اندکی فرصت باقی مونده باید از هخمین فرصت برای نجات خودم استفاده کنم.شجاع باش خشایار ...شجاع باش ...!

No comments:

Post a Comment