Sunday, 11 August 2013

تاریک ... روشن

با سلام به شما دوستان عزیز خودم که همیشه لطف کردید و به وبلاگ شرح زندگی اینجانب سر زدید... نمی دونم جالب اینجاست که هر وقتدر زندگی من اتفاق بدی می افته من به یادم میاد که بیام به این وبلاگ و برای شما بنویسم و این طوری می شه که پست های این وبلاگ پر می شه از اتفاق های بد و ناگوار ....
راستش اینبار هم از این قاعده مستثنا نیستم ... چندی بود که توانسته بودم در این شهری که در حال حاضر درش زندگی می کنم شغلی برای خودم پیدا کنم ....
موفق شده بودم که در یک سوپر مارکت محلی به عنوان حسابدار مشغول به کار بشم . همه چیز خیلی عالی بود و من و مادرم فکر می کردیم که صاحب فروشگاه طبغ قولی که به من داده قصد داره که من رو به عنوان مسئول فروشگاه در آینده نه چندان دور ارتقاع بده ...
هم من و هم مامان هردومون خیلی راجع به این اتفاق خوش حال بودیم و من هم با انگیزه زیادی هر روز از خواب بیدار می شدم و به سر کار می رفتم و روزی سیزده ساعت در فروشگاه کار می کردم فقط برای این که ایمان داشتم به زودی بهم ارتقاع می دن ...
کمکم شروع کرده بودم به باور کردن این مطلب که زندگیم داره از تونل سیاهی به بیرون میاد و همه چیز داره طبق برنامه پیش می ره ... شروع کرده بودم به نقشه کشیدن برای آینده خودم اما متاسفانه دیری نپایید که ما فهمیدیم صاحب فروشگاه یک آدم دروغگو و فریبکار هستش و اصلا قرار نیست به من شغلی رو که قولش رو بهم داده بود بده ...
بعد از مدتی هم از فروشگاه به بیرون اومدم .
حالا نمی دونم که چه بلایی قرار هستش به سر من میاد
بی کار شدم و نشستم کنج خونه و دویاره همون استرس های قدیمی داره به سراغ من میاد و نمی دونم چه طور باید باهاشون سر کنم .
نمی دونم اما همیشه حضور خدا رو در کنارم حس کردم و حس کردم همیشه در همه ی تنگنا ها کمکم کرده ... خدا جون اینبار هم ازت خواهش می کنم به من کمک کن و نگذار دوباره زندگیم به سمت همون سیاهی های گذشته کشیده بشه ...
کمک کم هر روز موفق تر از روز قبل بشم خدا جون ...
آمین

Thursday, 8 August 2013

در این چند وقتی که به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت نتونستم پست بگذارم اتفاق های زیادی برای من افتاد که برای مدتی من رو از دلشوره و نگرانی در رابطه با مشکلات زندگیم در آورده بود اما متاسفاته این اتفاقاتی که دارم راجع بهشون براتون صحبت می کنم چندان پایدار نبودند...
مدتیپیش من از طریق دایی خودم موفق به پیدا کردن شغلی در ایران شدم و تونستم به عنوان حسابدار یک سوپر مارکت زنجیره ای مشغول به کار بشم
کلی هدف و امید و آرزو داشتم و می خواستم با جمع کردن حقوقم بعد از مدتی ماشینی تهیه کم و به کمک اون درآمد خوبی داشته باشم اما متاسفانه دیری نپایید که صاحب فروشگاه تصمیم به بستن اون گرفت و هممون از کار بی کار شدیم . الان که دارم این پست رو می گذارم 3 یا 4 روز هست که دوباره بی کار شدم ...
فقط امیدوارم که خدای بزرگ و مهربون مثل همیشه پشت و پناهم باشه و در این اتفاق هم حکمتی باشه .
خدای خوبم خواهش می کنم کمک کن که دوباره رنگ مشکل مالی رو در زندگیم نبینم .
خواهش می کنم کمک کن همیشه بدون هیچ مشکلی از نظر  مالی زندگی کنم و همیشه از پولی که دارم راضی باشم و برای زندگی و  حتی پس انداز کردنم بودجه ی  کافی داشته باشم ...
آمین ...

Saturday, 20 April 2013

بعد از مدت ها ....

دوستان عزيزم و تمام اون هايي که زحمت مي کشيدند و پست هاي من رو مي خوندند هر چند که تعدادتون محدود اما تک تک شما رو بي نهايت دوست دارم ...
من مدتي بود که به اينترنت دسترسي نداشتم و به همين دليل هم مدتي بود که موفق به زدن پست جديدي نشده بودم ... اما خدا بيامرزه پدر تک تک گ روه نمرم افزاري اندرويد رو که نرم افزلر بلاگر رو درست کردند که من بتونم پست بزنم به همين سبب از اين به بعد وبلاگم بيشتر به روز خواهد شد . خواهش مي کنم براي خوندنش اندکي وقت صرف کنيد ... حيلي،ممنونم...

Thursday, 17 January 2013

برگشت بعد از مدت ها

سلام به همه ی شما دوستان عزیزم و کسانی که وقت می گذارند و نوشته های بنده ی حقیر رو می خوانند ... من برگشتم !!!
بعد از مدت ها ( فکر کنم حدود 4 ماه شد ) و بعد از سختی های بسیار موفق شدم خودم رو به ایران برسونم.
دوستان عزیزم باور کنید اینقدر اتفاقات جالب برای من افتاد که دلم می خواد همش رو همین الآن براتون تعریف کنم اما متاسفانه الآن کامپیوتر ندارم و هر روز با ید بیام و از کافی نت برای شما دوستان عزیزم وبلاگم رو آپدیت کنم.
دوستان گلم خیلی ماجرا های جالب برای من اتفاق افتاد که باید همش رو برای شما تعریف کنم . اما در همین ابتدا باید این نکته رو خاطر نشان کنم که ورود من به ایران به معنای پایان یافتن تمام مشکلات زندگیم نبود بلکه به معنای ورود به اقیانوسی از مشکلات و درگیری های تازه و جدید بودش اما خب به نوعی هم به معنای پایان یک فصل از زندگی من و شروع فصل جدیدی از زندگیم بود . در این مدت که نتونستم پستی بگذارم باور کنید خیلی دلتنگتون بودم اما علت پست نگذاشتنم تنبلی من نبود بلکه دادگاه من رو محکوم به زندان کرد و به من حبس دادن و تمام چیز هایی که ازشون می ترسیدم به سرم اومد راستش در این 3 -4 ماهی که نتونستم آنلاین بشم همش در زندان بودم ولی دلم پیش شمادوست های عزیزم بود.
آخرش من موفق نشدم پولی که برای برگشتم به ایران لازم داشتم رو تهیه کنم و به همین دلیل مجبور شدم به اداره پلیس برم و خودم رو معرفی کنم و پلیس هم با وجود این که من خودم رو معرفی کرده بودم و جرمی هم مرتکب نشده بودم با من مثل یک مجرم جانی برخورد کرد و به من حبس داد و من رو به زندانی انداخت که در اون جا با همه جور قاتل و جانی و دزد و آدم کش و غیره هم سلولی بودم . داستان هایی بر من گذشت که فکرشم هم نمی تونید بکنید تنها چیزی که ازتون می خوام این هست که بهم فرصت بدید تا دونه دونه شون رو براتون این جا آپ کنم و خواهش می کنم وقت بگذارید و همشون رو بخونید و ببینید سر کسی که در یک کشور خارجی به بی پولی می خوره و ویزاش تمام می شه چه بلایی می یاد ... ! بهتون قول می دم که این داستان ارزش خو ندنش رو داره و من هم سعی می کنم در حد توانم جالب و جذاب بنویسمش .
چیز هایی که من باهاشون در این 4 ماه برخورد داشتم خیلی از آدم ها به عمرشونم هم باهاشون برخورد نمی کنند و صد البته من به دیدن این چیز ها افتخار نمی کنم اما دوستان من باور کنید تجربه های زیادی کسب کردم و با کوله باری از تجربه برگشتم و براتون پست می گذارم شاید در آینده این رو از نحوه نوشتنم احساس کنید دوستان من ... 
منتظر پست بعدیم باشید ...
سعی می کنم روزی 2 تا پست بگذارم ... 

دوستتون دارم.

Sunday, 30 September 2012

امید به فردا 



تا حالا به این دقت کردید که چه قدر این حرف زیبا و قشنگ هستش و واقعا حقیقت 
مطلق ....: بزرگترین نعمت این هست که آدم سر بر بالینش با وجدان راحت بگذاره ...
حالا حتی اگه سر به بالین هم نذاره سر روی سنگ بگذاره اما توی دلش از خودش و کرده هاش راضی باشه این خودش یک نعمت بزرگ هستش .
خیلی خوب هستش که دوروبریات هم از تو و از کرده هات راضی باشند و اگر خدای نکرده به مشکلی برخوردی کسی نگه که حقش بود و دندش نرم می خواست فلان کار رو نکنه. آسودگی وجدان یکی از بزرگترین نعمت هایی هست که خداوند می تونه به بنده ی خودش ببخشه ...البته بعضی ها هم هستند در این دنیا که دیگه زدند به جاده خاکی و گوششون رو به روی وجدانشون بستند به گونه ای که دیگه صداش رو نمی شنون و 
به نوعی خودشون رو به آرامش رسوندند چون دیگه در مقابل وجدانشون نیاز نیستش که پاسخ گو باشند اما این کجا و آن کجا...
دلم می خواد این زمینه برام فراهم بشه که بتونم فقط کار های خوب انجام بدم . 
فکر می کنم وجدانم نیاز به یک دوره درمان داره چون خیلی به نظرم آزار دیده
در این چند وقته از دست خودم و گاهی هم از دست اتفاقاتی که دست به دست هم می دن و مسیر زندگی آدم رو تایین می کنند و آدمی هم هیچ چاره ای در مقابلشون جز آری 
گفتن نداره .فکر می کنم اگه خدا بخواد و فردا این پول به دستم بیاد و من بتونم برم و خودم رو این جا معرفی کنم مدت زیادی زمان خواهم داشت که نسبت به خودم و اصلاح 
شخصیتم در تنهایی فکر کنم و خودم رو اصلاح کنم.
چند وقت پیش داشتم یک بررسی می کردم پروفایل فیسبوکم رو طبق معمول که به یک ماجرای خیلی جالب برخورد کردم که واقعا یک جور هایی بهم آرامش داد خوندنش
داستانش از این قرار بود که یک بچه ای با مادر بزرگش داشته کیک درست می کرده بعد مادر بزرگ می خواسته بهش یک پندی بده برای همین شروع می کنه به پرسیدن این که نوه ی من تو آرد دوست داری بخوری ؟ بچه می گه نه ... می گه تخم مرغ خام 
چه طور ... نه ! ... شکر چی ؟ ... نه ... شیر ؟ ... نه ...مخمر و... جواب همه نه بود
بعد مادر بزرگ می پرسه کیک چه طور دوست داری ؟ بچه می گه معلومه که من عاشق کیک هستم . 
مادر بزرگش لبخند می زنه و بهش می گه اما می دونی کیک به این خوش مزگی از ترکیب همون موادی درست می شه که تو از تک تکشون متنفر هستی و حاضر نیستی
حتی لب بزنی بهشون ؟ زندگی هم درست مثل همین کیک هستش  ممکن هست در مواقعی نفهمیم علت اتفاقی که در حال حاضر داریم تجربه می کنیم چیست و چرا اصلا این اتفاق باید در زندگی ما می افتاد و چه بسی که از این موارد خیلی هم دلگیر و افسرده 
بشیم اما باید مطمن بود که خدا تمام خوبی ها وبدی ها سختی ها و آسونی ها رو با هم ترکیب می کنه تا از ترکیب اون ها بتونه یک زندگی شیرین برای آدم هاش بسازه
ممکن هست در اون لحظه قادر به درک نباشیم که چرا اون اتفاق باید برای ما می افتاد اما بعد ها ببینیم که اگر جور دیگه ای می شد هیچ وقت نمی تونستیم به اون چیزی که در نظر داشتیم برسیم و اون وقت هست که باید شکر گزار خدا بود .
پس من هم می تونم امیدوار باشم به این که شاید خدا برای من هدفی در نظر داره یا شاید می خواد که به من درس خیلی بزرگی رو بده که در زندگی خودم باید یاد بگیرم 
من هم باید تمام تلاشم رو بکنم که دانش آموز خوبی باشم.
امیدوارم که همینطوری باشه و در ضمن امیدوارم که کیک خدای من هرچه زودتر آماده شه چون دیگه من واقعا داره کمرم زیر این همه فشار عصبی خم می شه .
شاید همین فردا روزی باشه که تلاش های من به نتیجه برسه . 
کسی چه می دونه همیشه باید امیدوار بود.
آمین

تسلیمممممممممم...



همیشه یک دعایی بود که مادرم می گفت از همه ی دعا ها برای کسی  بهتره ...
اون هم این که امیدوارم به درد چه کنم چه کنم گرفتار نشی ...!
واقعا حرف درستی می زد ... درد چه کنم چه کنم تو زندگی بد ترین دردی هست که یک نفر می تونه داشته باشه ...
من به شخصه خودم مشکلم حتی اگه راه حل خیلی سختی هم داشته باشه می تونم از پسش بر بیام اما وای از اون روزی که ندونی باید باهاش چی کار کنی ...
منظورم این هستش که اگر به طور مثال مشکلت یک راه حل داشته اما اون راه حل خیلی سخت و دشوار باشه هم برات قابل حل هست اما امان از اون روزی که مشکلت هیچ راه حلی نداشته باشه و ندونی باید برای حلش چی کار بکنی ... 
بنابراین اگر من بخوام برای کسی آرزویی بکنم از این به بعد براش آرزو می کنم که به درد چه کنم چه کنم گرفتار نشه که خیلی خیلی بد دردیه ...
مادرم دو روز پیش که اعصابش خورد نبود وقتی داشت با من حرف می زد بهم گفت خشایار تو توی این دو سال مرگ رو مزه مزه کردی و من فکر می کنم کاملا راست می گه حالا نه توی این ۲ سال اما حد اقل توی این چند ماه گذشته واقعا مرگ رو دارم می بینم جلوی چشمای خودم ...
باور کنید تنها آرزوم این بود که زمان برگرده به عقب تا این که من بتونم با اون پولی که در اولین سری به دستم رسید مشکلم رو به بهترین شکل ممکن حل می کردم حتی می تونستم که الآن در ایران باشم و دیگه این همه مشکل نداشته باشم ... نمی دونم خدا پشیمونیه من رو قبول می کنه یا نه اما واقعا از ته دلم پشیمونم .
نمی دونم شاید برای این که گناهم بخشیده بشه باید مجازات بشم برای یک مدتی ... 
امروز یک دختری رو دیدم وقتی داشتم می رفتم داروم رو بگیرم در راه پله ی فروشگاه 
که یک هو به اندازه ۱۰ تا سکه از جیبش جیرییییینگ افتاد پایین توی راه پله دختر هم اول یک نگاهی به سکه ها کرد و با این که دید سکه ها برای خودش هستند و از کیف خودش بیرون اومدند با بی خیالی هرچه تمام تر به راه خودش ادامه داد و حتی به خودش زحمت نداد که خم شه و پول خودش رو از روی زمین برداره با دیدن این صحنه از ته قلبم آآآآآآآهی کشیدم .
یاد گذشته و خریت های خودم افتادم که هنوز هم گاهی اوقات مادرم به من یاد آوری می کنه اون دوره ها رو .
چه اشتباهاتی که من در زندگیم مرتکب نشده ام تا حالا .
از الآن می خام با خودم یک قرار بگذارم و بیام و برای یک بار هم که شده مثل یک آدم با شعور در باره ی زندگیم و مشکلاتم تصمیم بگیرم و در جهت حل کردنشون قدم بردارم . 
به نظرم اولین قدم برای حل مشکلات من این هستش که فردا به مهز این که پول رو گرفتم باید برم و خودم رو معذفی کنم به اداره ی پلیس در کوالا لامپور مطمن هستم که اون ها به سادگی اداره ی مهاجرت نمی گذارند که من از در بدون ویزا برم بیرون .
امیدوارم فردا صبح اول وقت این پول به دست من برسه تا بتونم هر چی سریع تر با همین پول برم و خودم رو تحویل پلیس این  جا بدم بلکه بتونم این طوری کاری از پیش ببرم .
از همین جا از خدا می خوام که در این مورد کمکم کنه و بگذاره در این مورد یک پیشرفتی در زندگی من حاصل بشه بعد از این همه حماقت ها ی من .
امیدوارم فردا این پول بدون هیچ مشکلی به دست من برسه و من بتونم با این پول برم و هرچه سریع تر خودم رو معرفی کنم و مشکلم رو حل کنم.

دویدن در سرازیری تقدیر


نمی دونم که شما به فال اعتقاد دارید یا نه ... خود من هم تا همین چند وقت پیش اصلا در فکرش نبودم و هرگز
دنبال این نبودم که برای خودم فال بگیرم اما امروز به حسب اتفاق تصمیم گرفتم برای خودم یک فال بگیرم که توش چیز خیلی خوبی برای من نوشته بود فقط امیدوارمکه اون اتفاقاتی که برای من توی فالم در اومده بود واقعا در زندگیم هم اتفاق بیفته ...
در این هفته هم اوضاع سیر سقوطی خودش رو ( به جای نزول چون واژه فراتر از این حرف هاست ) به نحو احسنت طی کرد و بزنم به تخته دیگه قیمت ارز به همون جایی رسید که بنده خیلی وقت بود بهش می خندیدم و هنوز هم که هنوز یک جورایی به شکل خنده دار هستش و ادامه داره ...
ریمگیت مالزی به قیمت به نظیر ۱۰۰۰ تومان رسید قیمتی که در حقیقت قیمت دلار در همین سال پیش بود
خیلی خیلی خنده دار هستش ...
به این می گند یک اقتصاد سالم و بی نظیر که توش در ظرف یک سال اوضاع این چنین می شه ....
نمی دونم تکلیف آدم هایی مثل من چی هستش خدا شاهده اصلا درک نمی کنم
به نظر من بهترین راه این هستش که همین فردا هم که شده خودم رو برم به یکی از اداره های پلیس برسونم و از اون ها تقاضا کنم که من رو بازداشت کنند .
هرچی باشه به نظر من زندان رفتن خیلی بهتر از کارتون خوابی کردن و بی آبی و بی غذایی کشیدن هستش ...
خیلی دلم می خواد بشینم با چند نفر دیگه از دانشجو های ایرانی که این جا دارند زندگی می کنند صحبت کنم ببینم نظرشون راجع به این اوضاع چی هستش و دارند چی کار می کنند برای این که زندگیشون رو بگذرونند ؟
اما خب آخه یک روده ی راست تو دل مردم پیدا نمی شه که . ما ملتی هستیم که اصلا نمی دونیم معنای همفکری کردن و کار گروهی یعنی چه .
یادم هست ۲ سال پیش همین موقع که من رسیدم به مالزی مادرم برای اولین بار برای من یک میلیون تومان فرستاد به این جا و اون روزی که من رفتم این پول رو بگیرم و نقد کنم به من صرافی ۳۰۰۰ رینگیت داد که می شد یک دسته پول و یادم هست که من چه قدر احساس خوبی داشتم بعد از این که اون پول رو گرفته بودم. در اون دوران با این حساب قیمت رینگیت بی پدر و مادر ( که دیگه حتی از اسمش هم حالم به هم می خوره چچیزی در حدود ۳۰۰ تومان بود یعنی این که در این مدت حتی از ۳ برابر هم بالا تر و گرون تر شده ) نمی دونم دانشجو های دیگه در این جا چه طوری دارند زدندگی می کنند که هم می تونن خرج اجاره ی خونه در آپارتمان رو بدند هم شهریه دانشگاهشون و هم پول ویزاشون واقعا دم پدرشون گرم که چه قدر آدم قدرتمندی هستش که این همه پول در میاره اما بیچاره مادر من در اون اجتماع مریز گیر بد کسایی هم افتاد  و نتونست زندگیش رو اون جوری که باید حفظ کنه . همش به خودم لعنت می فرستم ربای این که از اولش این تصمیم رو گرفتم که به این جا بیام چون واقعا اشتباه بزرگی کردم شاید اگر ایران مونده بوده بودم اوضاع الآن خیلی با این چیزی که هست فرق می کرد اما آدم نمی تونه همیشه افسوس گذشته و زمانی رو که از ست داده رو بخوره
هنوز هم برای من تا نا امیدی کامل اندکی فرصت باقی مونده باید از هخمین فرصت برای نجات خودم استفاده کنم.شجاع باش خشایار ...شجاع باش ...!