با سلام به شما دوستان عزیز خودم که همیشه لطف کردید و به وبلاگ شرح زندگی اینجانب سر زدید... نمی دونم جالب اینجاست که هر وقتدر زندگی من اتفاق بدی می افته من به یادم میاد که بیام به این وبلاگ و برای شما بنویسم و این طوری می شه که پست های این وبلاگ پر می شه از اتفاق های بد و ناگوار ....
راستش اینبار هم از این قاعده مستثنا نیستم ... چندی بود که توانسته بودم در این شهری که در حال حاضر درش زندگی می کنم شغلی برای خودم پیدا کنم ....
موفق شده بودم که در یک سوپر مارکت محلی به عنوان حسابدار مشغول به کار بشم . همه چیز خیلی عالی بود و من و مادرم فکر می کردیم که صاحب فروشگاه طبغ قولی که به من داده قصد داره که من رو به عنوان مسئول فروشگاه در آینده نه چندان دور ارتقاع بده ...
هم من و هم مامان هردومون خیلی راجع به این اتفاق خوش حال بودیم و من هم با انگیزه زیادی هر روز از خواب بیدار می شدم و به سر کار می رفتم و روزی سیزده ساعت در فروشگاه کار می کردم فقط برای این که ایمان داشتم به زودی بهم ارتقاع می دن ...
کمکم شروع کرده بودم به باور کردن این مطلب که زندگیم داره از تونل سیاهی به بیرون میاد و همه چیز داره طبق برنامه پیش می ره ... شروع کرده بودم به نقشه کشیدن برای آینده خودم اما متاسفانه دیری نپایید که ما فهمیدیم صاحب فروشگاه یک آدم دروغگو و فریبکار هستش و اصلا قرار نیست به من شغلی رو که قولش رو بهم داده بود بده ...
بعد از مدتی هم از فروشگاه به بیرون اومدم .
حالا نمی دونم که چه بلایی قرار هستش به سر من میاد
بی کار شدم و نشستم کنج خونه و دویاره همون استرس های قدیمی داره به سراغ من میاد و نمی دونم چه طور باید باهاشون سر کنم .
نمی دونم اما همیشه حضور خدا رو در کنارم حس کردم و حس کردم همیشه در همه ی تنگنا ها کمکم کرده ... خدا جون اینبار هم ازت خواهش می کنم به من کمک کن و نگذار دوباره زندگیم به سمت همون سیاهی های گذشته کشیده بشه ...
کمک کم هر روز موفق تر از روز قبل بشم خدا جون ...
آمین




